بزرگواری

درخواست حذف این مطلب

باسمه تعالی
برداشتهایی از آیات قرآن
سوره یوسف:قسمت سی ام
بزرگواری
وقتی یعقوب وارد مصر شد.یوسف آغوش خود را به روی پدر باز نمود و از او استقبال گرم نمود.یوسف به پدر پیشنهاد نمود که او بر تخت بنشیند و او با برادران در پائین تخت باشند.اما پدر و برادران به سجده رفتند و از خدای متعال تشکر و شکر گزاری د.وقتی سر از خاک برداشتند یوسف به پدر گفت آیا خواب مرا بخاطر دارید که خورشید و ماه و یازده ستاره در مقابل من به سجده افتادند.خداوند خواب مرا تعبیر کرد.پدر اشاره به خورشید و ماه اشاره به که نقش مادر را برای من داشت و ستارگان اشاره به برادران دارد.
یوسف از مصائب خود سخنی نگفت.او بیرون آمدن از زندان را می گوید نه رفتن به زندان را.بعلاوه برای اینکه برادران رنجیده نشود بیرون آمدن از چاه را اشاره نمی کند.او به نعمتی اشاره می کند که خانواده خود را در کنار خویش دارد.در کنار خانواده بودن دارای برکاتی هست. حسین می فرمایند صله رحم علاوه بر طولانی شدن عمر باعث افزایش رزق و روزی هم می گردد.صله رحم همانند آتش گرفتن هیزم می ماند که تا زمانی که کنار هم قرار دارند هم گرمایش بیشتر دارند و هم مدت زمانی که شعله ور هستند بیشتر است.یوسف ریشه ج از خانوده را در می داند.او می گوید خداوند خواست که تحولاتی در برادران ایجاد شود.
درسی که از این آیات انسان بدست می آورد اینکه انسان سعی کند در مصاف با دیگران از خوشی ها و خوبی ها سخن گوید و سخنی نگوید که موجب رنجش دیگران شود.بعلاوه ریشه کدورات ها از است.همچنین از اتفاقاتی که می افتد ، باید نگاه مثبت دا شت.
حافظ می گوید:

ع روی تو چو در آینه جام افتاد
عارف از خنده می در طمع خام افتاد
حسن روی تو به یک جلوه که در آینه کرد
این همه نقش در آیینه اوهام افتاد
این همه ع می و نقش نگارین که نمود
یک فروغ رخ ساقیست که در جام افتاد
غیرت عشق زبان همه خاصان ببرید
کز کجا سر غمش در دهن عام افتاد
من ز مسجد به ابات نه خود افتادم
اینم از عهد ازل حاصل فرجام افتاد
چه کند کز پی دوران نرود چون پرگار
هر که در دایره گردش ایام افتاد
در خم زلف تو آویخت دل از چاه زنخ
آه کز چاه برون آمد و در دام افتاد
آن شد ای خواجه که در صومعه بازم بینی
کار ما با رخ ساقی و لب جام افتاد
زیر شمشیر غمش کنان باید رفت
کان که شد کشته او نیک سرانجام افتاد
هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است
این گدا بین که چه شایسته انعام افتاد
صوفیان جمله حریفند و نظرباز ولی
زین میان حافظ دلسوخته بدنام افتاد
یوسف از نعماتی که خداوند به او عطا کرده اشاره می کند.خداوند است که علم تاویل و چنین جایگاهی را به من عطا نمود.عالم هستی آنچه دارد بخاطر خدای متعال است.زمانی فرعون بر مصر حکومت می کرد وادعای خدائی می کرد ولی یوسف می گوید خدا قادر و توانا هست.او خدا را ولی خود می داند.انسان در دوران زندگی مراحلی را می گذراند.در کودکی والدین ولی او هستند.اما در میان سالی والدین یاری دهنده فرزندان می باشند. یوسف چه در کودکی و چه در بزرگسالی خدا را همواره ولی خود می داند. انی هستند که در بز رگسالی خدا را ولی خود نمی دانند .اینان سقوط و گمراهی خود را دنبال می کنند.انسان ها وقتی که خود را در مقابل حق تعالی ناچیز شمردند،آنگاه زمینه رشد خود را فراهم نموده اند.
علامه طباطبایی می گوید:

مهرخوبان دل و دین از همه بی پَـــروا برد

رُخ شَــطرنج نبُرد آنــچه رخ زیبـــا برد

تو مپندار که مجنون سر خود مجنون گشت

از سَمَک تا به سُهایش کشش لیلی برد

من به سرچشمه خورشید نه خود بردم راه

ذرٌه یی بودم و مِهــــر تو مــرا بالا برد

من خَس بی سر و پایم که به سیل افتادم

او که می رفت مرا هـــم به دل دریا برد

جام صَهبا ز کجا بود مگر دست که بود

که درین بزم بگردید و دل شیـــدا برد؟

خَمِ ابروی تو بود و کف مینوی تو بود

که به یک جلوه زمن نام و نشان یکجا برد

خودت آموختِیَم مِهر و خودتِ سوختِیَم

با برافروختــه رویی که قــرار از ما بــرد

همه یاران به سر راه تو بودیم ولی

خـــم ابروت مــرا دید و زمن یغمـا برد

همه دل باخته بودیم وهراسان که غمت

همه را پشت سـر انداخت مرا تنـها برد


ایمان به خدا امید ما گشت
دین حافظ ما زهر خطا گشت
حرص و حسد وغرور فرجام
نابودی دین شد و بلا گشت

علی رجالی
@alirejali